قرار بود پنجشنبه سحر راه بیفتیم ولی مثل خرس خوابیدیم و ساعت 8 صبح راهی شدیم با ماشین.
تو راه یجا صبحانه خوردیم. حدود ساعت یک ظهر بود که رسیدیم بالاخره. رفتیم عمارت شیران، یکم استراحت کردیم و راه افتادیم عصرش.
ساعت 3:30 بود که رفتیم بریونی اعظم خوردیم با آبگوشت مخصوص اونجا.
بعد رفتیم دوغ و گوشفیل عدالت خوردیم :)))
اصن اصفهان رفتن ما از فیلم «مگه تموم عمر چندتا بهاره» شروع کار شد.
چقدر اصفهان رو خوب به تصویر کشیده سروش صحت.
بعدش پیاده رفتیم تا چهل ستون خالی از آب و هشت بهشت و سی و سه پل خالی تر...
از اونجا رفتیم هتل عباسی و خودمونو با عکس خفه کردیم :)
بعد دوغ و گوشفیل هتل عباسی خوردیم :)))
بعدش رفتیم به سمت محله جلفا و ارمنی ها، یه رول بیف کشیشیان خوردیم.
صبح جمعه بیدار شدیم و صبحانه مونو خودمون انتخاب کردیم، نیمرو و سوسیس و نون و پنیر و خیار گوجه.
بعد راه افتادیم به سمت نقش جهان.
از کوچه و پس کوچه های بازار رفتیم تا برسیم به بازار اصلی.
اول از همه رفتیم عالی قاپو رو دیدیم... پر از نقش، پر از خاطره...
انگار پا گذاشتی به همون قدیم ندیما
مسجد جامع رو هم دیدیم و عکس انداختیم و آغاز کردیم به بازار گردی
دورتا دور بازار رو گشتیم و سوغاتی خردیدیم
وسظ بازار رفتیم قهوه خونه حاج میرزا، سقفش پر از خنزل پنزل بود
قل کشیدیم و خیار سکنجبین و دوغ و گوشفیل خوردیم :)))
نزدیکای ظهر روی چمنای وسط میدون ولو شدیم از خستگی. یکم نشستیم و راه افتادیم به سمت هتل
استراحت که کردیم راهی حاج اسماعیل چلویی شدیم که ته چین بخوریم و کته کباب.
از اونجا با اسنپ رفتیم دوباره نقش جهان زیبـــــــــــــــا...
یکم گشتیم و برای مریم گوشواره خریدارییم
رفتیم کافه قیصریه توی میدون نقش جهان... نگم که چه منظره و حال و هوایی داشت
انگار داری توی سال 1404 ، داری تو هوای دوران صفویه نفس میکشی.
جایی که ما نشستیم روبروی عالی قاپو و مسجد جامه و مسجد شیخ لطف اله بود.
یکم نشستیم صفا کردیم و راهی هتل شدیم که صبح زود به سمت تهران حرکت کنیم و پسته بره سرکار.
صبح شنبه ساعت 8 راه افتادیم به سمت تهران. سوغاتی دوغ و گوشفیل گرفتیم برای مامانا و مهسا. گوشواره برای مریم
دوتا قندون برای مامان و یه جفت لیوان مسی و قهوه خوری برای مامی بلو اینا.
گز کرمانی هم برای محل کار و شفیق اینا و مهسا و مامانا. برای خودمم یه کیف
توراه رفتیم مهرو ماه استراحت، رسیدیم تهران، من کتلت برای ناهار گذاشتم و پسته رفت غرب ببینه از شفیق چخبر.
خوش گذشت ...
مخصوصا شب آخر که محو زیبایی اصفهان بودیم فقط، محو لهجه شیرین شون
+ ماه هرجا آینه پیدا میکردیم، من با سرعت دست به کیف میشدم عکس سالگردمونو درمیاوردم عکس آینه ای میگرفتیم :)))
+ مغازه ها اگه آهنگ میذاشت، بلا استثناء یکی اش معین بود...
برچسب:
نویسنده: پویان حسینپور